X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1382
وقتی می بینی عزیز ترین کوچولویی که می شناسی داره فدای خود خواهی ها حماقت پدر مادرش میشه !
وقتی میبینی او داره تو خانواده ای بزرگ میشه که ساده ترین حرفشون اینه که کاش می مردم از دست شما راحت می شدم !
وقتی میبینی که اون داره توی جنگ و جدال دو نفر که فقط به خودشون فکر می کنند و خودشون را قبول دارند فنا میشه!
دلت می خواد سر به تن پدر مادرش نباشه حتی اگر اونها خواهر و شوهر خواهرت باشند!

جفتشون به فاصله دو ماه تو یک سال بدنیا امدند همه می گفتند خواهر زادتو بیشتر دوست داری یا برادرزادتو و من می گفتم مگه فرقی هم می کنه !!!!!!!!!
واقعا نمی تونستم بینشون فرق بذارم و موقع خرید حتی اگر یکیشون غایب بود براش عین اون یکی خرید می کردم.
سالها گذشت و الان 4 سالشونه ولی کم کم دارم متوجه میشم که رابطه ام دیگه باهاشون یکسان نیست نه اینکه دوستش نداشته باشم بلکه تمام فکر وذکرم اون یکیه دلم بیشتر برای اون یکی تنگ میشه ! دوتا دلیل هم داره یکی شخصیت های متفاوتشون که یکی درون گرای خودمختار وبا اعتماد به نفس بالاست و دیگری برون گرای زبون باز با اعتماد به نفس متوسط رو به پایین است.اون یکی ادمو تحویل نمی گیره و عمه اش که بنده باشم وسیله تلکه کردنشه ! که من با تمام وجود گوش به فرمانشم.این یکی طاقت دوری دو روزه منو هم نداره و فکر و ذکرش منم.
باید اعتراف کنم که روابطم با خواهرزاده ام چیزی خارج از روابط معمولیه ! یک احساس خاص!
دلیل دوم وضع خانوادگی اونهاست .
به نوعی خیالم از بابت برادر و خانواده اش راحته ! مناسب ترین فرد را برای زندگی انتخاب کرد ویک زندگی صلح امیز دارند.
ولی خواهرم رابطه خوبی با همسر و زندگیش نداره و همین روی این دختر کوچولو تاثیر بدی گذاشته ! شاید یک روزی براتون بگم چرا اینجوری شد!
وبه خاطر همین مساله احساس میکنم که این منم که باید نقش موثر و پرکننده را تو زندگی خواهرزاده ام بازی کنم ولی نمی تونم اونها را تغییر بدم و از وضع زندگیشون زجر می کشم .
تنها کاری که می تونم بکنم اینه که الگوی خوبی برای او باشم ولی خیلی سخته ببینی عزیزترین ادمها داره زجر می کشه و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی!

امروز یک روز کاملا سگی بود .ترافیک ، کار زیاد ، سرکارم دیر رسیدم و اعصابم از کلی مسایل اینور اونور بهم ریخته بود ولی موقعی که کلاسم تموم شد بوسه مهربان یکی از شاگردام شگفت زدم کرد و کاملا حالم را عوض کرد دیگه هیچی اذیتم نمی کرد با اینکه به کلاس زبانم با یک ربع تاخیر رسیدم ولی اصلا حرص نخوردم .

چرا اون دختر این کا ر را کرد ؟درسته جلسه اخر کلاسشون بود ولی تا حالا فکر نمی کردم با شاگردام رابطه عاطفی برقرار می کنم!