X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1382
یکی از مشکلاتی که الان دارم یک حس عجیب غریبیه که نمیذاره از زندگیم لذت ببرم. یک جورایی یاس فلسفیه ! بدبختی اینه که همیشه در بهترین حالتم سراغم میاد ! و اون اینه ؛ هیچ چیز تا ابد نمی ماند.وقتی که سر کلاس نشستم و دارم از حضور استادی لذت میبرم و حرفهاشو با گوش دل می گیرم ؛ یهو میاد سراغم که تا سه هفته دیگه این کلاس هم تموم میشه و دیگه نمیتونی سر کلاسش بشینی و چیز یاد بگیری ! غم عالم میاد تو دلم و باحسرت بقیه ساعت را می بلعم. احساس خیل بدیه درسته که دل بستن به این دنیا هم زیاد خوب نیست و اطمینان به این جهان کار احمقانه ایه ولی من دارم ازینور بام میفتم ! توی مهمونی یهو دلم می گیره که ممکنه تا سال دیگه هیچ کدام ازین ادمها دور و برت نباشند و تنها تو یک کشور غریب تو سر خودت بزنی ! یعنی بیشترش هم ترس ازدست دادن ادمهاییه که دوستشون دارم و در کنارشون احساس لذت و رشد می کنم. هرچی هست بد دردیه ! اعصاب برام نذاشته ! مثلا از جلسه اول کلاس با استادی که واقعا دوستش دارم یک غمی تو دلمه که اینهم می گذره ! با اینکه می دونم حتی اگر دیگه این ادم را نبینم هر وقت به خودم نگاه کنم تمام درسهاش جلوی چشمم میاد و تمام گفته هاش جزئی از شخصیتم شده ولی از حالا دلم براش تنگ میشه !خیلی احساس بدیه ! بعضی وقتها سعی میکنم از طرف مثبتش نگاه کنم و با خودم می گم اگر همه چیز جاوید بود همه دردها همیشه باهات می موندند!ولی چه فایده من اینجوری خوشی هم ندارم چون در بهترین لحظاتم یک چیزی قلنبه ته دلمه و میگه اینهم بگذرد.!!!!!!!!!می ترسم کارم به هیپی گری و باری به هرجهتی بکشه با این وضعیت.!! ولی از یک طرف باعث شده که هوشیارتر زندگی کنم و لحظه لحظه عمرم را با حواس جمع لمس کنم ؛ چون میدونم انچه رفت دیگر باز نمی گردد.
نظرات (7)
من هم گاهی اینطوری میشم.. احساس خوبی نیست ولی میاد دیگه.. من تازه پام رو فراتر میذارم و یهو به مرگ فکر میکنم
این حس رو منم خیلی وقتا دچارش می شم ...کلافه کنندس

راستی
یه سوال فنی با عرض شرمندگی....
تو آرشیوت رو چطور درست کردی؟
میشه به منم کمک کنی؟
سلام...خوبی....میدونی اینجا برعکسه ! اکه یه خانومی با ماشینش کنار جاده وایسه 300 نفر میان بیشنهاد کمک میدن :) اولشون هم من !!! بقیه متنات هم خوندم با نظرت در باره عروسی موافق نیستم حالا انلاین شدی بیشتر حرفشو میزنیم
تو جرا همش جیزا رو از یه زاویه دیگه ای میبینی؟؟؟؟؟؟ خوب من یه راه حل خوب میدم برو یه جای دور تک و تنها زندگی کن و با کسی هم رابطه برقرار نکن که از شر این فکرا در امان باشی !!راستی رنک بلاگیت خوشگل شده بود جرا عوضش کردی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیبا جونم
بهتره این فکر همیشه باهات باشه در این صورت همیشه قدر همه چیز رو میدونی
چون تو این دنیای پست همیشه اتفاقات بد ناگهانی می افتن و بهتر است که هر لحظه قدر جایی که هستی و کسانی رو که اطرافت هستن بدونی.
منم گاهی وقتی بهم خوش می گذره این احساس بهم دست می ده البته نه به اون شدت که تو گفتی. البته تو سن نوجونی بیشتر بود مخصوصاْ وقتی تو یه مهمونی بودم که یه دختر تو جمعمون بود;)
خیلی خیلی ممنون:)
کمک بزرگی به من کردی
:-*
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد