X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 20 آذر‌ماه سال 1382
زمانی با دوستانی بودم که همه مددکارهای یک خیریه بودند که خانواده های بی سرپرست راتحت پوشش خود داشت و وقتی باهاشون صحبت می کردم همشون می گفتند که زمانی که شروع به این کار کردند ؛ فکر می کردند چقدر ادمهای مفیدیند ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدند که این اونهان که به ا.ن خانواده ها نیاز دارند ونه خانواده ها به اونها ! و حالا این منظورشون را می فهمم ؛ چرا که این من بودم که به محبت کردن به پدربزرگم نیاز داشتم ونه اون به من! ولی دنیا پر از پدربزرگها و مادربزرگهایی است که می تونند به من کمک کنند . فقط باید گیرشون بیارم . کسی اسایشگاه سالمندانی را توی تهران می شناسد که به من معرفی کند؟ میدونم زیاده ولی دلم می خواهد یک جا با پیش زمینه قبلی برم ! کهریزک را لطفا بی خیال بشید ! جایی که بتونم وقتهای ازادم را برم و کهریزک زیادی برام دور است . مشکل بعدی اینه که نمی دونم برم اونجا و چی بگم ! یادمه که صد سال پیش یکی بهم گفت که برم بیمارستان و با بیمارهای سرطانی که به اخر خط رسیدند صحبت کنم و من بارها تا در بیمارستانها رفتم و درسته برگشتم !با اینکه اون بهم گفته بود چه جوری فیلم بازی کنم که مثلا دنبال کسی اومدم و ظاهرا طرف مرخص شده و ... ولی هیچ وقت عملیش نکردم.چون خجالت می کشیدم و یا می ترسیدم که طرف بفهمه که دارم دروغ می گم و بروم بیاره ! گرچه به نتایج این کار ایمان داشتم وکمترینش این بود که به استادم بگم من به حرفت گوش کردم. ولی این بار نمی خوام این خجالت و ترس ذاتیم مانع این کارم بشه ! خیلی بده ادم به خودش قولی را بده و عمل نکنه ! البته من در این مورد حرفه ای شدم و به خاطر همین هم این مطلب را اینجا نوشتم که شاید یک روزی یکی از شما ازم بپرسه چی شد ؟ رفتی؟ من که حریف خودم نمیشم ولی حالا در جمع دارم این قول را به خودم میدم ! شاید همراهی هم پیدا کردم و ثابت قدم تر شدم ! من در مورد بچه های بهزیستی تجربه های کوچولویی داشتم ولی فکر می کنم با سالمندان راحت تر کنار بیام چون سرو کله زدن با بچه ها یک نیروی عظیم و ظرف محبتی بی پایان می خواد که من نداشتم!به علاوه کلی قرار قانون داشت که باید عمل می کردم تا شخصیت اونها اسیب نبینه و اونها موجوداتی متوقع نشن و بتونند واقعیت زندگی را درک کنند و این قسمتش سخت بود . وقتی بدونی 90درصد بیماریهای روانی به خاطر اینه که طرف فکر می کنه وجودش برای هیچ کس مفید ومهم نیست ؛ و می بینی چقدر راه برای مفید بودن وجود داره به این نتیجه می رسی که نباید تسلیم شد ! و این خودمم که باید وجودم را برای دیگران با اهمیت بکنم!