X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 30 آذر‌ماه سال 1382
می گفتند : معجزه برای خدا کاری نداره و خدا می تونه کاری کنه که دلمون خوش بشه ! ومی گفتیم خدا اونقدر ما را دوست داره که دلمون را نشکنه ولی حالا فهمیدیم که خدا اونو بیشتر دوست داشت که ازین وضعیت بیماری و بیمارستان رهاش کرد و ما را محبتش به ما از نوعی بود که انتظار نداشتیم و انچه برامون خواست این بود که دیگه شاهد زجرش نباشیم. و همه امید به فردایی بسته بودیم که دایی دیگرم بر می گشت تا شاید دیدار او انگیزه ای برایش باشه تا به زندگی برگرده ! ولی امشب دیگه نمی دونیم چجوری وارد فرودگاه بشیم و چه جوری بهش بگیم که امیدیم استقبالت تا باهم ببریمت بدرقه مادری که که سالها به خاطر مشکلات احمقانه بروکراسی و ... از دیدارش محروم ماندی !

بر عکس مراسم پدربزرگم ایندفعه اشکهام بند نمیاد و تنها کاری که تونستم این بود که فرار کنم از محیطی که دیگه هیچ کس نمی تونست و نمی خواست اشکهاشو کنترل کنه ! در طول مراسم پدربزرگم همه می گفتند به خاطر مادربزرگتون خودتون را کنترل کنید و حالا هیچ کس نیست که به خاطرش بغضهامون را قورت بدیم و براش فیلم بازی کنیم.

همش سر به سرش میذاشتم و بهش می گفتم : این چه وضع شوهرداریه !! نه قربون صدقه ای نه چشم و ابرویی ؛ چقدر خشن با این بابا بزرگ ما رفتار می کنی ! می خندید و حالا با رفتنش تنها سیزده روز پس از همسرش روش همسرداری و نوع وفاداری را بهم عملا نشون داد. ولی خدایا یک شب دیگه بهمون فرصت می دادی ! ولی میدونم که نمیخواستی اون مادرشو در اون وضعیت ببینه !کاشکی میتونستم اون یکی حلقه مفقود خانواده را هم یکجوری پیدا کنم و بهش بگم حالا بدون عذاب وجدانی که شاید هرگز نداشته میتونه به هدفهای احمقانه اش برسه !

و اینجوری بود تقدیر ما که زمستانمون را بدون نسل اول شروع کنیم و امشب طولانی ترین شب سال را دور هم جمع شیم ووجای خالیشون را کاملا لمس کنیم . فردا زمستان را با بدرقه عزیزمان اغاز کنیم . و باور کنیم در خانه رویا ها و خاطرات کودکیمون تا هفت روز دیگه بسته میشه و ما یک نسل به جلو میریم و دیگه کسی نیست که بدونیم چشمش به دره تا ما اون در را بزنیم و سربه سر همدیگر بذاریم . اگرچه می دونم اونها جاشون خیلی بهتر ازماست ولی باید اعتراف کنم که جاشون برای همه مون خالیه و با رفتنشون احساس می کنم دیواری که بهش تکیه دادم نازکتر شده ! ولی خیلی سخته که در را روی امید ببندم و به ارزوهای کوچیکم که همانا جمعهایی با حضور اونها بود ؛بگم که دیگه هیچ شانسی ندارید که تحقق پیدا کنید !