X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1384
سالهاست که زاویه زندگیم به طریق نا محسوسی تغییر می کند .
قدم به قدم مسیرم از اطرافیان جدا میشود .
این تغییر انقدر ظریف و نامحسوس بود که خودم هم متوجه ان نبودم و روزی چشم گشودم و زوایای تازه ای از منظر زندگی را پیش روی خود دیدم .
ادمهای اطرافم عوض شده اند .
عقاید و جهان بینی خاصی پیدا کرده ام و خلاصه همه چی متحول شده است .
ولی بازباورش نداشتم .
زمانی که اگاهی پیش امد؛ مسئولیت هم امد و کارها سخت شد .
گر تا مدتی پیش متوجه اتفاقهای اطرافم نبودم دیگر نمی توانستم چشمم را رو به هدفهایم ببندم .
برای رفتن و قدم گذاشتن در هر مسی باید روی هر قدم تمرکز کرد و پیش رفت .
و تا مدتی من سردرگم گاهی به بالا و گاهی به چپ و راست و بیشتر به پشتم و انچه برجای گذاشته بودم می نگریستم و همین باعث میشد تا سردرگم باقی بمانم
ولی شکر و سپاس اورا که با نیروهای نامریی خود مرا در مسیرش حفظ کرد .
زمان می گذشت و اهنگ حرکت کند و کند بود ولی شکر که بود و توقفی در کار نبود .
دل و جان باهم نبود. نمی گویم اکنون هست . ولی حداقل یک ذره اگاهی چاشنی دارد .
هنوز دل بهانه پشت سر را می گیرد و جان رو سوی دوست دارد .
هنوز دل با تردیدها و رخوت خود گاه و بیگاه ترمزی میشود برای حرکت و سپاس اورا که نگذاشته تا متوقف شوم .
اما امروز برای اولین بار درین 7 سال متوجه واقعیتی شدم و ان این بودکه من یک مسافرم .
بعد از بارها شنیدن باور کردم که اینجا دار قرار نیست و باید پیش رفت .
و این را با تمام وجود حس کردم . حسی درونی که می دانم تا اخر عمر با من خواهد ماند .
و همین باز باعث بروز تغییراتی در کل زندگیم خواهد شد .
اگر تا کنون بسیاری از اعمالم برحسب وظیفه بود دیگر نیست بلکه چون راننده ای ماهر همیشه باید حواسم به عقربه های جلوم باشه .
اگر خسته ویا پریشانم دلیل نمی شود تا بنزین نزنم .
چرا که انوقت شاید در وادی خطرناک بمانم و ...
و از امروز باور کردم که مسافرم و باید مثل یک مسافرحرکت کنم .