دروغ ممنوع

بیایید صادق باشیم...

دروغ ممنوع

بیایید صادق باشیم...

افسردگی و دلتنگی و تنهایی بهتره یا اینکه عصبی و بی حوصله باشی و بخوای پاچه مردم را بگیری ؟
تو خلوت خودت با دل خودت و رویاهای فرو ریخته ات بسازی و یا در میان جمع مثل یک برج زهرمار باشی و خودخوری کنی و دلت بخواد سر به تن هیچ کس نباشه ؟
من اولی را انتخاب کردم .


گاهی وقتها دلم می خواد گوشی تلفن را بردارم و چاک دهنم را بکشم و هرچی از دهنم در میاد بهت بگم و به خاطر تمام حسهای بدی که تو وجودم خونه کرده محکومت کنم !!!
ولی حس می کنم که تو هم دقیقا همین حس را داری و یکجورایی ارام می گیرم .

و گاهی وقتها اونقدر دلتنگتم که لحظه لحظه های خوب باهم بودن را بار دیگر حس می کنم .
می دونم که هیچ احتیاجی نیست توضیح بدم چون فکر می کنم تو هم دقیقا همین حسها را تجربه می کنی .

بیشتر ازین نمی تونم خودم را زجر بدم .
دنیا و تمام ادمهای خوبش مال تو .
حتی اگر به قیمت از دست دادن خیلی چیزا باشه حاضر نیستم حتی یک ثانیه ازون حالی را که این مدت داشتم و سه شنبه اوجش بود دوباره تجربه کنم.

از اولش همین جوری بودم .
وقتی یک جای دنم زخم می شد تا زمانی که کاملا خوب بشه اونقدر بهش ور می رفتم که اگر قرار بود تو دوروز خوب بشه ده روز طول می کشید.
تا میومد پوست نو در بیاره اون پوسه مرده را با ضرب و زور و اه و ناله می کندم و زخمم باز تازه می شد.
خلاصه اونقدر بهش ور می رفتم که جاش هم می موند.
فرقی هم نداشت .
از یک جوش کوچک گرفته تا زخم یک جراحی سرپایی.
حالا هم که زخم دله .
تا میاد پوست نو در بیاره خودم را در موقعیتی قرار میدم که دوباره سر باز کنه و بریزه بیرون .
ولی خوب طاقت من هم دیگه کم شده .
دیگه اون اعصاب قدیم را ندارم .
پس با اینکه واقعا دلم می خواد جاهایی حضور داشته باشم ولی میدونم دیدن تو و حضور تو دوباره سر زخمم را باز می کنه .
می دونم که برای تو هم همینه .
پس فقط جاهایی میام که باید بیام.
تا موقعی که این زخم خوب بشه و اونقدر پوستش کلفت بشه که به همین راحتیا دوباره سر باز نکنه !