دروغ ممنوع

بیایید صادق باشیم...

دروغ ممنوع

بیایید صادق باشیم...

شما تا حالا با این ادمهایی که فکر ادمها را می خونند مواجه شدید ؟ وحشتناک !!!!!!!!!!!!!!! من بدبخت تا حالا صد بار جلوی این ادمها سوتی دادم ! نمیدونم این موجودات چرا در موارد احساسی مچ ادم را می گیرند. با اینکه می شناسمشون ولی بابا به خدا کنترل فکر خیلی سخته ! یکیشون یک اقای نسبتا مسنیه که عارف و روانشناس محترمیه ! یک بار که داشتیم باهم از محیط کارم حرف میزدیم بهم گفت مواظب باش اون اقایی که کاراتو زیر نظر اون انجام می دی دوستت داره ! درصورتیکه من هیچی از اون اقا بهش نگفته بودم و در همین موقع توی ذهنم گذشت که: وا مگه میشه یارو صد سالشه قد خرپیره سنشه ! بیاد عاشق من بشه ؟ گفتش : در هر صورت مواظب باش حمایتهای اون بی دلیل نیست. باز من فکر کردم اخه همسنای خودتونه من اصلا نمی تونم تصورش را بکنم . اینجا بود که گفت : مگه سن و سال ما چشه ؟ فکر می کنی ما تو این سن و سال عاشق نمیشیم! تازه فهمیدم من که حرفی نزده بودم این چی داره میگه ! از اون جایی که من همیشه خدا عاشق استادهام هستم یک بار درکلاس یکی از این موجودات برای بار چندم شرکت کرده بودم .یک اقای پنجاه ساله که من در حقیقت عاشق معلوماتش شده بودم .۰ البته فقط من نبودم و تقریبا هرکی بار اول توی کلاس این اقا میامد دیگه ول کن نبود و همه کلاسهاشو شرکت می کرد . از همه شاگردان جدید انگیزشون را برای حضور در کلاس خودش پرسید بعد به ما شاگردان قدیمی گیر داد که شما چرا باز هم تو این دوره شرکت کردید؟ بچه ها هرچی می گفتند به روشی کاملا محترمانه دلیل اصلی حضورشون را می گفت . و اونها هم کلی شوکه میشدند بعدش بهشون می گفت لطفا به من راست بگید بعدکه به من رسید خیلی جدی بهم گفت از تو انتظار ندارم راستشو بگی فقط یک جواب قانع کننده بده !!!!!!!!!! البته اینو هم بگم خواندن فکر من اصلا کاری نداره چون قیافه ام مثل یک اینه درونم را منعکس می کنه و من حوصله پنهان کردن درون و عواطفم را ندارم همینجوریش بد نیست ولی وای به زمانیکه مجبور باشم برای کسی که ازش بدم میاد فیلم بازی کنم!!!!

وقتی میبینی بزرگ شدن چقدر سخته بدترین کار اینه که با یک کوچولو بری مسافرت !!! دنیای بچگی که نتونستی ازش دل بکنی اونقدر بهت نزدیکه که این سالهای اخیر که تلاش می کردی مطابق سن و سالت رفتار کنی پوچ و مسخره میاد . من وفسقلیه با اینکه یک نصفه روز با هم بودیم کلی بهمون خوش گذشت . منو به دنیای کودکیم برد ومن برای جبران این لطفش سعی کردم تو ی این نصفه روز هرچی تجربه دارم بهش بگم . چه جوری میشه از درختی که حلزون داده محصول برداشت کرد؟ چه جوری از برگ های چسبناک درخت توسکا چسب می گیریم ؟ و ... حالا دوباره قدم گذاشتن تو این دنیای ادم بزرگها منو می ترسونه ! سفرهای از پیش تعیین نشده کلی خوبه ! صبح پنجشنبه سر میز صبحانه مامان : برنامه امروزت چیه ؟ من : دانشگاه کلاس دارم ولی نرم هم هیچی نمیشه ! شما چکاره ای ؟ : یک سر خونه عزیز جون و دیگه هیچی : بیخیال! بریم شمال ! : بریم ! و اینجوری شد که دو تایی سر از شمال در اوردیم . مفید ترین قسمتش احساس نزدیکی ای بود که باهاش می کردم .صمیمیتی که جاش تو روابط خانوادگی ما خالیه و یواش یواش داره بوجود میاد. بدیش اینه که خانواده من از همون اول با من مثل یک ادم کامل رفتار کردند و روی تصمیمها و کارهام هیچ نطری نمی دادند به جز اینکه اگه می دونی به صلاحته انجام بده ! که این هم هیچ کمکی به من نمی کنه و در اخر هم تمام فشار روی خودمه ! یادنگرفتم باهاشون درددل کنم چون می ترسیدم تصورشون از من مخدوش بشه و دیگه بهم اعتماد نکنند ! یک ترس کودکانه ! خودشون هم مقصرند گوش خوبی برای درد دل نبودند یک جریانی هست که داره منو باخودش میبره و من هیچ تصمیمی دربارش نگرفتم . توی این اب که بسیار ارام جریان داره غوطه می خورم و هیچ حرکتی مبنی بر مخالفت یا موافقت باهاش نمیکنم . فعلا فشار اب بسیار کنده و حرکتم نا مریی ولی میدونم جلوتر گردابهایی هست و من یا باید از این جوی خارج بشم یا روش شنا و مقابله با مشکلاتشو یاد بگیرم و خودم را مجهز کنم. برم یا بمونم ؟ می دونم که باید برم ولی انگیزه هام هنوز اونقدر قوی نشده که بر دلبستگیهام غلبه کنه ! اگر زمانی این حکومت عوض بشه من اولین جایی را که به اتیش می کشم اداره اماکن و ادمهای کوتاه فکر توشه ! این موجودات به حکم زن بودن من منو از کلاس استادی که کلی درس ازش گرفتم محروم کردند ! به خدا این اسلام نیست . اسلام برای من راهیست برای رسیدن به او !بدون قرار و قانون ناعادلانه ! راهی اگرچه سخت که از دل میگذرد ونه از دستورالعمل من دراوردی که نتیجه ای جز زجر ادمها و دور شدنشون از مسیر اصلی نداره !