دروغ ممنوع

بیایید صادق باشیم...

دروغ ممنوع

بیایید صادق باشیم...

خیلی سعی کردم که دوستت نداشته باشم . خیلی تلاش کردم که پاروی دلم بذارم و بهش اهمیت ندم . تمام هم و غمم این بود که نقاط ضعفت را بزرگ کنم شاید که توی ذوقم بخوره و این ماجرا هم مثل داستان بقیه ادم هایی که اومدند و رفتند تموم بشه ! ولی نشد ! قسمت این بود که بمونم و وسط همه اون دست و پا زدنها و سعی برای منصرف کردن دلم بفهمم که دوستت دارم و بفهمم که تو همونی که باید باشی ! بفهمم خدا فقط تو را فرستاده که بقیه زندگیم را باهات تقسیم کنم و تو راه رشد همراهم باشی ! مششکلاتی را که بود گذاشتم کنار و سعی کردم بیشتر بشناسمت و هر چه جلوتر رفتم دیدم که چه موهبتی نصیبم شده ! و جالب تر اینکه می دیدم حس تو هم دقیقا مثل منه ! برام جالب بود که هردو به این نتیجه رسیده بودیم که مگر میشه ادمی پیدا بشه که با پنهان ترین خواسته های ناخوداگاه روحم هم سازگاری داشته باشه !! ولی هنوز بهش عادت نکردم . هنوز هم صبحها که بیدار میشم می گم نکنه خواب بوده ! خداییش باورش هم سخته ! هم برای تو و هم برای من ! می دونم که جنس این رابطه با همه رابطه های قبلی فرق داره ! و می دونم که تمام اون ادمها باید میومدند تا به تو برسم ! و این را اون شباهتهایی که بین تو و اونها است نشون میده ! و این شباهتها دقیقا همون نکات مثبتی است که من را به طرف اونها کسید و تو مجموعه کاملی از اون نکات هستی ! و لی می دونم که هنوز نیاز به زمان دارم تا بتونم برات بجنگم و می ترسم که نتونم سختیها را در کنارت تاب بیارم و همین باعث میشه که نتونم بهت بگم که با تمام وجود دوستت دارم و عاشقتم ! چون می دونم که ادم عاشق قدرت بسیار تحمل رنج را داره که من هنوز اون قدرت را در خودم نمیبینم ! هر چه جلوتر میریم بیشتر درک می کنم که تنها تو هستی که زندگیم را با او تقسیم می کنم و شریک و همراه من در بقیه مسیر زندگیم خواهی بود ولی خوب از اون جایی که به خودم بیشتر از همه عالم و ادم شک دارم هنوز دلم می خواهد که گذشت زمان این موضوع را بهم ثابت کنه ! حضور ادمهایی که سخنشون برام حجته هم تو این ماجرا بی تاثیر نبود ولی جالبیش اینجاست که تائید اونها تنها زمانی به یادم میاد که فکر می کنم کم اوردم و در بقیه موارد این خود تو و رفتارت هست که مرا ثابت قدم تر از پیش به جلو میراند. از اول که این ماجرا اغاز شد ؛ تمام افرادی که در جریان بودند و مرا راهنمایی می کردند بدون استثنا به کسانی که تو را دوست داشتند اشاره می کردند و می گفتند این ادمیه که خاطر خواه زیاد داره و حالا گرفتار تو شده ! و این علی رغم همه احترامم به اونها ؛ کاملا بی معنی و کمی احمقانه بود ! چون فکر می کردم که همه مثل خودم هستند وچون من در طول این 3 سال هیچ حسی نسبت بهت نداشتم پس دیگران هم همینطورند ! حضورت را توی زندگیم نمیتونم باور کنم ! و امروز برای اولین بار با این موضوع روبرو شدم ! و هاج و واج مونده بودم که خوب عکس العمل من چی باید باشه ! و ترسیدم ! ترسیدم که نتونم نگهت دارم نه از اون نظر که به تو و عشقت اطمینان ندارم بلکه باز تو تواناییهای خودم شک کردم ! ولی حالا باور دارم که من یتونم تو را خوشبخت کنم ؛ چرا که لیاقتشو داری و من قدرتشو ! قدرت این را دارم که خالص باشم و خالصانه عشق بورزم و این از هر کسی برنمیاد ! می دانم جنس عشقی که بین ماهست با جنس عشق انها نسبت به توفرق داره ! چرا که در طول سالهای زندگیم درگیر ان نوع رابطه بودم که گرچه بسیار سوزان است و پر هیجان ولی عمق نداره و ماهیت ان با این انرژی که بین ما جریان داره متفاوت است ! و می دانم که تو می تونی تفاوتشون را حس کنی ! و همین باعث میشه که دلم گرم باشه وبهت اطمینان داشته باشم و ان موجودات فقط انسانهایی قابل ترحم باشند ! ولی این باعث نمیشه که فقط نظاره گر باشم !

نمیدونم اون لحظه خاص کی بوده و اون مرد بزرگ کی سرنوشت مارا بهم گره زده ! ولی هر چی هست مسلما بهترین اتفاقی است که می تونست بیفته ! و حالا زندگی دوگانه من شروع شده ! زندگی که مسلما چندان اسان نخواهد بود ! و میدونم که خیلی سخته که یک اتفاق خوب ؛ برام یک رازی باشه که باید توی سینه ام محفوظ بمونه ! خدارا شکر که حداقل تو این جریان یک نفر دیگر هم هست که درگیره و می تونم دراین باره باهاش صحبت کنم ! بی هیچ قید و شرطی و بی هیچ اداب ورسومی پا به زندگیت گذاشتم و البته هنوز ته دلم میلرزه که نکنه اشتباه می کنم ! نه در مورد تو ! بلکه در این باره که از عرف پیروی نمی کنم ! امروز نشستم و تمام ارشیو را خوندم و به این زندگی یکسال گذشته نگاه کردم ! و به یاد اوردم که از کجا و از چه راهی منو کشوند و به اینجا رسوند ! در کنارتو ! ادمی متفاوت از هرچی که فکر می کردم ! و حسی که نسبت به تو دارم حسی است که تا به حال تجربه اش نکرده بودم و همین منو می ترسوند ولی حالا هر روز که می گذره ؛ اطمینانم بیشتر میشه که درست دارم میرم ! مساله اینه که حرفام تو دلم نمونه و به گوش یکی برسه حتی اگه اون یکی باد هوا باشه یا دوستای مجازی !و حالا که خدا نعمتی چون اورا در اختیارم نهاده و شده سنگ صبورم نوشتنم نمیاد ! خیلی وقتها فکر می کنم که اشتباه می کنم اینچنین بی پرده هر چی توی ذهنم می گذره جلوش میریزم ! با خودم می گم اگه اون این حرفا را به تو میزد ؛ تو تحملش می کردی ؟؟ نه والا ! در حقیقت وقتی خودم هم این حرفا را به خودم میزنم تحملش را ندارم و به خاطر همینه که سریع یک جورایی بیرونشون میریزم ! ولی این پسر عجب صبری داره ! زمانی نه چندان دور به این نتیجه رسیده بودم که با این درگیریها ؛ عقده ها و کمپلکسهای روانی که نسبت بهشون اگاهی پیدا کردم همون بهتر که تنها بمونم و با زندگی کس دیگری بازی نکنم . و درست در همان زمان سر و کله اش پیدا میشه و اونقدر اومدنش عجیب بود که نفهمیدم چگونه شروع شد ! تو زمانی کمتر از یک ماه می فهمم که هرچه می خواستم توی وجودش هست و شاید هرچه ارزویش را داشتم و فکر می کردم دسترسی به اون خصوصیات تو وجود یک ادم غیر ممکنه ! و تو این زمان کم این ادم میشه نزدیک ترین ادمی که تا به حال تو زندگیت بوده ! بعد یواش یواش میرم جلو ! با سرعت یک مورچه ! نشانه های این راه حیرت اورند !! عجیب و غریب و واضح ! کوچولوی ترسوی درونم ! خوشحال از یافتن یک همبازی خوب ؛ ,و خوشحال از یافتن یک اغوشی که امنه ! به اینده امیدوارم !