X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 7 تیر‌ماه سال 1383
یادته اونروز بهم گفتی چقدر زود تحت تاثیر تبلیغات قرار می گیری ! ازون بدتر موسیقیه ! اگر تو یه کاست یکی درمیون یک اهنگ شاد باشه و یکی غمگین دقیقا منم با اهنگ شاده خوشم و با اهنگ غمگین ؛ غصه دنیا میاد رو دلم ! بدشم که والد بزرگ مگه میتونه منو شاد ببینه ! خدا بدور ! حتی نمی ذاره در در شادترین لحظاتم ؛ باور کنم که خوشبختم و دنبال بهانه ای برای کور کردن این جرقه های کوچیک شادی می گرده ! البته تو این ماجرا احتیاج نداره زیاد تلاش کنه چون فقط کافیه لحظه ای را جلوی چشمم بیاره که مامان شرایط تو را میشنوه و پوست از سر من می کنه که چرا چنین رابطه ای را شروع کردم . البته خدا را شکر با ماجرای سانسورشده مون خوب کنار اومده ولی چه کنم که نمی تونم بسپارمش دست اونی که تا اینجا کشوندتمون ! م یدونم که تو خودت بهتر از من می دونی که اگر بخواهیم این ماجرا را از دیدی همگان نگاه کنیم ؛ چقدر اوضاع خرابه ! همگان منظورم دورو بریا جمعمون نیستند اگرچه من هنوز نمی تونم درک کنم که چه طور می تونند از دیدن ما دوتا باهم خوشحال بشن ! و یک اعتراف دیگه که خیلی وحشتناکه و اونم اینه که فکر می کنم هنوز اعتماد به نفسی را که باید در هنگام علنی شدن این جریان داشته باشم ندارم . و به خاطر همین نمی تونم باور کنم که دوستی می گه چقدر دیدن ما باهم خوشحالش می کنه ! خیلی بده نه ؟ پریشب توی کنسرت با خودم گفتم اگر من عاشقت نشدم چی میشه ؟ میدونم که خودم بلدم چه جوری یک زندگی ماشینی و بدون احساس را اداره کنم ولی حقش نیست که تو بازهم با احساساتت بازی بشه ! تنها دلخوشیم اینه که از روز اول تا کنون فقط و فقط خودمون بودیم و هیچ نقابی نداشتیم ! البته نمیدونم درست دارم میرم یا نه ؟ در کل این مدت هیچ وقت نبوده که کاری را به خاطر تو کرده باشم ! هر کاری را هروقت دوست داشتم و دلم خواست فقط و فقط به خاطر خودم انجام دادم ! و تمام اینها برای این بود که بهت بفهمونم هیچ وقت فکر نکنی من ادم مهربون و فداکاری هستم ! و یا خیلی از خودم مایه میزارم ! می دونی دلیل دیگه اش هم اینه که اون اعتمادی که باید نسبت به ادامه اش وجود داشته باشه ندارم ! در تصمیم خودم و خودت شکی ندارم ولی نمی دونم قدرت تاب اوردن در مقابل شرایط و خانواده را دارم یا نه ! به خاطر همین یک میلیونیم درصد که احتمال میدم جدایی پایان این راه باشه ؛ هیچ کاری را به خاطر تو نمی کنم چرا که نمی خواهم در ان زمان مسئولیت کارهایم را بر گردن تو بیندازم و بگم به خاطر پسره چها که نکردم و دلم می خواهد ان زمان هم بگم خودم کردم و دلم خواست ! خیلی خریته که به پایانی می اندیشم که حتی خودم باورش ندارم ! می دونی خیلی بده که نمی تونم از حال لذت ببرم ! دقیقا زمانی که کنار هم هستیم و اون ارامشی را که کنارت دارم با تمام وجود حس می کنم ؛ دلم می خواست مثل این فیلمها یکهو سکانس بعدی با جمله یک سال بعد شروع می شد و تمام این بحرانها را رد کرده بودیم ! می دونم که تازه اون موقع اول مشکلات خواهد بود ولی خوبیش اینه که اون زمان خودمم و خودت و دیگه خانواده ها در گیر نیستند . و نباید بین خشم مادر و غم پدر با اینده کنار تو کش بیام ! نشستم و تمام تصمیمهای مهمی که تابه حال توی زندگیم گرفته بودم را مرور کردم و به حسی که ان زمانها داشتم نزدیک شدم و با حس اکنونم مقایسه شون کردم ! می دونی در همه اون زمانها یک چیز مشترک بود و اون این بود که بگذار زمان بگذرد ! یا بعدا راجع بهش فکر می کنم ! یک جورایی این اسکارلت اوهارا بدجور اخلاقش مثل من بوده !! وبعد توی همه اون زمانها این حس را داشتم که رودیست که داره منو میبره و من توش دست و پا میزنم ولی با این وجود همراه رود دارم میرم ! یعنی مثل یک تکه چوب شناور توی اب غوطه می خورم و هیچ چیز دست من نیست ! ولی اینبار اینجوری نیست !با اینکه این بار هم هیچ تسلطی بر اوضاع ندارم ازون رودخونه همیشگی خبری نیست ! زمین را زیر پام حس می کنم ! و می بینم که نشسته ام ! احساس مسافری خسته را دارم که توی یک جاده نیمه بیابانی زیر سایه سار یک درخت در کنار چشمه ای گل الود نشسته ولی با تمام وجود قدر اون را می دونه ! میدونه که توی این دنیا چشمه های زلال و جنگلهای انبوهی هست که صد بار ازین جایی که الان هست بهتره ولی باور داره که هیچ کدوم ازونها نمی تونستند مثل این چشمه کوچک و تک درخت خستگی را از تنش در بیارن و بهش ارامش بدن ! بدجور حس می کنم مسافر کویرم ! حس غریبیست !