X
تبلیغات
زولا

سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1383
نمیدونم اون لحظه خاص کی بوده و اون مرد بزرگ کی سرنوشت مارا بهم گره زده ! ولی هر چی هست مسلما بهترین اتفاقی است که می تونست بیفته ! و حالا زندگی دوگانه من شروع شده ! زندگی که مسلما چندان اسان نخواهد بود ! و میدونم که خیلی سخته که یک اتفاق خوب ؛ برام یک رازی باشه که باید توی سینه ام محفوظ بمونه ! خدارا شکر که حداقل تو این جریان یک نفر دیگر هم هست که درگیره و می تونم دراین باره باهاش صحبت کنم ! بی هیچ قید و شرطی و بی هیچ اداب ورسومی پا به زندگیت گذاشتم و البته هنوز ته دلم میلرزه که نکنه اشتباه می کنم ! نه در مورد تو ! بلکه در این باره که از عرف پیروی نمی کنم ! امروز نشستم و تمام ارشیو را خوندم و به این زندگی یکسال گذشته نگاه کردم ! و به یاد اوردم که از کجا و از چه راهی منو کشوند و به اینجا رسوند ! در کنارتو ! ادمی متفاوت از هرچی که فکر می کردم ! و حسی که نسبت به تو دارم حسی است که تا به حال تجربه اش نکرده بودم و همین منو می ترسوند ولی حالا هر روز که می گذره ؛ اطمینانم بیشتر میشه که درست دارم میرم ! مساله اینه که حرفام تو دلم نمونه و به گوش یکی برسه حتی اگه اون یکی باد هوا باشه یا دوستای مجازی !و حالا که خدا نعمتی چون اورا در اختیارم نهاده و شده سنگ صبورم نوشتنم نمیاد ! خیلی وقتها فکر می کنم که اشتباه می کنم اینچنین بی پرده هر چی توی ذهنم می گذره جلوش میریزم ! با خودم می گم اگه اون این حرفا را به تو میزد ؛ تو تحملش می کردی ؟؟ نه والا ! در حقیقت وقتی خودم هم این حرفا را به خودم میزنم تحملش را ندارم و به خاطر همینه که سریع یک جورایی بیرونشون میریزم ! ولی این پسر عجب صبری داره ! زمانی نه چندان دور به این نتیجه رسیده بودم که با این درگیریها ؛ عقده ها و کمپلکسهای روانی که نسبت بهشون اگاهی پیدا کردم همون بهتر که تنها بمونم و با زندگی کس دیگری بازی نکنم . و درست در همان زمان سر و کله اش پیدا میشه و اونقدر اومدنش عجیب بود که نفهمیدم چگونه شروع شد ! تو زمانی کمتر از یک ماه می فهمم که هرچه می خواستم توی وجودش هست و شاید هرچه ارزویش را داشتم و فکر می کردم دسترسی به اون خصوصیات تو وجود یک ادم غیر ممکنه ! و تو این زمان کم این ادم میشه نزدیک ترین ادمی که تا به حال تو زندگیت بوده ! بعد یواش یواش میرم جلو ! با سرعت یک مورچه ! نشانه های این راه حیرت اورند !! عجیب و غریب و واضح ! کوچولوی ترسوی درونم ! خوشحال از یافتن یک همبازی خوب ؛ ,و خوشحال از یافتن یک اغوشی که امنه ! به اینده امیدوارم !

شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1383
خرس کوچولو غمگینه ! موش ملوس تو چشماش غم داره ! خرگوشه نمیتونه بخنده ! خرس کوچولو : خرگوش عزیز؛ موش قشنگ ؛ چرا دلتون اینهمه گرفته! شما باید فردا رو پیرهن یک نوزاد چاپ بشین ! شما باید لبخند را به دل خانواده ای هدیه کنید ! چرا نمی تونم شادی را تو چهرهاتون بشونم ! منکه خوشبختم ! منکه خدا همه چیز را در حقم تموم کرده ! بنده خاصش مثل شیر پشت سرمه ! مانند یک پدر حواصش به کوچکترین حرکاتم است و دستم را گرفته و به ارامی تو مسیر زندگی هدایتم می کنه ! و دلم پر از عشق و احتراه نسبت بهش ! خدای بزرگ منو گذاشته تو یک مسیر روشن و راهی پر از فراز و نشیب که هرکسی را توش راه نمیدن ! و همین باعث افتخارمه ! مردی از جنس عشق و مهر بهم هدیه داده ؛ که همراهم باشه و بال پروازم ! یک خانواده خوب ! یک زندگی خوب ! من خوشبختم ! پس چرا طرحهام اینهمه غمگینند ؟ چرا وقت کشیدن لباشون گوشش میلرزه و میفته پایین ؟ طبق معمول از خودم ناراضیم ! باز فکر می کنم نسبت به اینهمه لطفی که بهم شده ؛ خودم کم کاری می کنم ! از مسئولیتهام فرار می کنم ! این کودک سرکش باید رام بشه ولی دیگه کاملا افسار گسیخته شده ! تمام این طرح ها هفته پیش باید تموم میشد و تحویل داده میشد ! کلی از گزارشهای دفتر مونده که باید تنظیم بشه! پروژه فوقم رو هواست ! حالم از خودم بهم میخوره ! و تنها کاری که اینروزها انجام میدم فراره !
( تعداد کل: 3 )
   1       2    >>