دروغ ممنوع

بیایید صادق باشیم...

دروغ ممنوع

بیایید صادق باشیم...

روز خوب

امروز یک روز خاص بود . یک روز خوب .
ولی پر از برنامه های عجیب و غریب که در گیر شدن در انها مرا از حال وهوای خاصی که داشتم بیرون می کرد.یک روز شاید برنامه های یک هفته ام را بنویسم شاید اینجوری یک ربطی بین کار ها پیدا کنم.اونقدر وقتم پر بود که نتونستم بهش فکر کنم.
ولی امروز یک روز خاص بود.
روزی که بتونی احساس کنی با کسی هستی که خیلی دوستت داره
و خیلی نزدیک .
اونقدر نزدیک که نتونی حضور عظیمش را تحمل کنی.
شاید همش تلقین باشه ولی وقتی ادم ساعت ۱۰ صبح وسط میدون توپخونه بغضش بی دلیل می ترکه نمی تونه یک رویا یا صرفا تلقین باشه!
فقط می تونم بگم خدایا متشکرم به خاطر این حال خوبی که بهم دادی .

چه قدر جالبه که 200 نفر امدن اینجا. حالا چند نفرشون اینجا را خوانده اند خدا می داند البته اینجا فقط جایی برای درد و دل است.
این هفته نمایشگاه کار های دو تا از استاد ها یم بود خانم ویکتوریا افشار و اقای نامی که دومی را نتونستم برم متاسفانه .!!!!۱
مثل اینکه اقای نامی هم به جمع مهاجرین پیوستند و دارند میرند کانادا . حیف شد!
هفته دیگه هم یک نمایشگاه ۲ روزه نقاشی روی پارچه است. روسری کوسن و..
هرکی خواست من ادرسشو می دم بهش.
یک چیز جالب اینجا بود که فهمیدم واقعا مردم یک جورایی بلاتکلیفند.مثلا این دوستم که نمایشگاه داره می گفت خیلی ها بهش گفتند که سریع تر روسریهاشو بفروشه چون ممکنه دیگه کسی روسری سرش نکنه و اون ورشکست بشه!!
یا اینکه امار فروش مانتو نصف پارسال این موقع است که باز هم من اینو به چشم خودم می بینم دوستی دارم که واقعا مانتوش داغون است و قابل پوشیدن نیست ولی میگه برای چی پول چیزی را بدم که شاید از ماه دیگه قابل استفاده نباشه!!
به خاطر همین عاجزانه از تمام سیاست مداران دنیا درخواست دارم تکلیف ما رو که در صنعت نساجی و تولیدی کشور هستیم روشن کنند!!
ولی از شوخی گذشته بلاتکلیفی اولین نشانه های یک جامعه بحرانی است .